باسمه تعالی - سوالات آزمون مهارتهای زندگی اجتماعی هنرستان مهدیه اسفند 89
نام و نام خانوادگی : محل خدمت : طراح : خلیلی
الف- سوالات صحیح و غلط
1- بهترین وسیله برای درک علت رفتار هرکس مراجعه به عوامل درونی خود اوست . ص ì غ ì
2- اشتباهات مکرر ، بهانه جویی ، کم دقتی از نشانه های رفتاری دلهره است . ص ì غ ì
3- در حل مسئله مهمترین تکنیک یافتن راه حل های متعدد استفاده از بارش فکری است صì غ ì
4- ارتباط موثر همان فرو رفتن فرد در جلد دیگری است . ص ì غ ì
5- سنجش توانایی دانش آموزان در طی کردن مراحل صحیح استدلال و ارائه باز خورد به او ، دانش آموز را به استنتاج صحیح هدایت می کند . ص ì غ ì
6- ارتباط در واقع همان پیامی است که ارسال می شود نه پیامی که دریافت می شود ص ì غ ì
ب- سوالات چهار گزینه ای
7- استفاده توانمند از دانش را چه می گویند ؟ 1- حل مشکل ì 2- مهارتì 3- مقابله ì 4- سازگاریì
8- آموزش مهارتهای زندگی با اقدامات کدام شخص آغاز شد 1- لورج ì 2- کاپلانì 3- تایلورì 4- بوتوینì
9- سه بعد مهم شخصیت کدامند ؟ 1- دانایی – توانایی – خودیابیì 2- آگاهی - نگرش - رفتارì
3- خود آگاهی – همانند سازی – روحیه ì 4 - احساسات – خلقیات – منشì
10- زیر بنایی ترین توانایی از مهارتهای زندگی کدام است 1- مقابله با هیجانهاì 2 - تفکر خلاق ì 3- خود آگاهیì 4- ارتباط موثرì
11- افرادی که خود آگاهی عمومی بالاتری دارند بیشتر نگران ...... و .... خود هستند . 1- خواسته ها – نیاز ها ì 2- استقلال – هویتì
3- بازسازی – دوست داشتنی تر شدنì 4- ارزیابی – بازیابیì
12- پاسخ به سوال « چرا زنده ای » مربوط به کدام سطح خود آگاهی است ؟ 1- فرهنگیì 2- زیستیì 3- روانیì 4- اجتماعیì
13- اولین جز ء خود آگاهی کدام است 1- شناخت استعداد ها و پیشرفتهای خویش ì2- تصویر واقع بینانه داشتن از خودì 3- شناخت افکار و باورهای خویشì 4- شناخت ویژگی ها و صفات خویشì
14- طبق نظر دانیل گلمن افراد فاقد درک احساسات دیگران از نظر احساس چگونه افرادی هستند ؟
1- بی بصیرتì 2- رنجورì 3- سنگدلì 4- ناشنواì
15- دو جزء عمده مهارت همدلی کدامند ؟ 1- شناختی – عاطفی ì2- روانی – فرهنگیì 3- ذهنی – عینیì 4- فردی – اجتماعیì
16- اساس فرایند های اجتماعی و فرهنگی کدام است ؟1- ارسال پیام – تفسیر پیام – واکنش روانی در برابر پیام ì2- ابراز احساسات و نیاز ها به صورت کلامی و غیر کلامیì 3- توانایی تبادل اطلاعات از طریق زبانì 4– حساسیت نشان دادن به ادراکات خود و دیگرانì
17- چند درصد از اولین برداشت شنوندگان از ما بر اساس صدای ماست ؟ 1- 18 ì 2- 28 ì 3- 38ì 4- 48ì
18- تعیین اهداف واقع بینانه بخشی از کدام مهارتهای زندگی است؟ 1- خلاقیتì 2- تصمیم گیری ì4- روابط بین فردی ì4- ارتباط موثرì
19- تشخیص و کاربرد دانش و مهارت هایی که منجر به پاسخ یادگیرنده به موقعیت یا رسیدن به هدف مورد نظر تعریف کدام مورد است
1- تصمیم گیریì 2- تفکر انتقادی ì3- حل مسئلهì 4- آفرینندگیì
20- انواع آزمونهای خلاقیت کدامند ؟ 1- دیداری و شنیداریì 2- کلامی و تصویری ì 3- بصری و نظری ì 4- کلامی و دیداریì
منبع سوالات :
جزوه آموزش مهارتهاي زندگي
مقدمه
همه ما در زندگی با موقعیت هایی روبرو می شویم كه اگر به درستی عمل نكنیم سلامت روانی خودمان و دیگران به خطر می افتد. این موقعیت ها مختلف هستند . مثلاً چگونه با دوستان و اطرافیان خود ارتباط برقرار كنیم ؟ چگونه مسئولیت های جدید را بپذیریم ؟ چگونه تصمیم بگیریم؟ چگونه مشكلاتمان را حل كنیم ؟ چگونه با ترس ، اضطراب ، ناكامی ، افسردگی و فشارهای روانی مقابله كنیم؟
داشتن یک زندگی منطقی، سالم، هدفمند و انعطافپذیر برای مواجهه با مشکلات و فراز و نشیبهای آن، خواسته ی هر انسان خردمندی است، اما چرا دستیابی به این هدف ارزشمند دستکم برای بسیاری از ما میسر نیست، سوالی است که با طرح موضوعی عمیق به نام «مهارتهای زندگی» امکان پاسخگویی مییابد.
يكي از راههاي پيشگيري از بروز مشكلات رواني و رفتاري ارتقاء ظرفيت روانشناختي افراد ميباشد كه از طريق آموزش مهارتهاي زندگي جامه عمل ميپوشد.
مهارت به معنی استفاده ماهرانه و توانمندانه از دانش است.به عنوان مثال بیشتر مردم می دانندرفتارهای پرخاشگرانه ، ناکارآمد و بعضا ویرانگر هستند بسیاری از ایشان حتی راههای کنترل خشم خویش رامی شناسند اما در عمل چند نفر می توانند بطور مناسب از این روشها برای کنترل خشم خود استفاده کنند؟ یا به بیان دیگر مهارت استفاده از روش های کنترل خشم را دارند؟
شاید زمانی که مهارتها به زمینه های خاص یا موارد تخصصی مربوط می شود فقدان آنها آسیب چندانی به زندگی شخصی یاجامعه وارد نکند برای مثال اگر کسی فاقد مهارت رانندگی باشد یا نتواند غذای خاصی را طبخ کند، زندگی روزمره وی مختلف نخواهد شد. اما هنگامی که صحبت از فشارهای روانی روزمره و بحران های زندگی اجتماعی به میان می آید نقص مهارتهای مقابله ای سازگارانه یاتاخیر در انتخاب مناسب ترین راه حل به آسیب های جبران ناپذیری منجر می گردد.
برای مثال همه ما در کارهای روزانه شاهد انزوا وتنهایی ناشی از رفتار غیر جرات مندانه لطمه های شدید ناشی از عدم کنترل خشم و یا بحران های ناشی از نداشتن دوست یا عوارض حاصل از دوستی های نامناسب بوده ایم. شاید در دهدهه های گذشته به دلیل ساده تر بودن و پیش بینی پذیر بودن زندگی اجتماعی (کارآمدی الگوپذیری از والدین و حتی نسل های قبل تر از آن) این مهارتها به سادگی در طی رشد آموخته شده و نیازی به آموزش مستقیم آنها احساس نمی شد. اما امروزه آموزش مستقیم مهارتهای زندگی به عنوان بخش مهم و کلیدی در جامعه پذیری افراد در سراسر دنیا مطرح است.
نزدیک به چهار دهه است که در ادبیات روانشناسی و جامعه شناسي ، در سطح دنیا آموزش مهارتهای زندگی آن هم از پایه و شاید حتی قبل از دبستان به شدت مورد توجه قرار گرفته است و این دوره ی آموزشی در دو گروه مهارتهای عام شامل خودآگاهی، همدلی، ارتباط موثر، روابط بین فردی موثر، کنترل خشم، مقابله با هیجانهای منفی، آموزش حل مساله، تصمیمگیری، تفکر خلاق، تفکر انتقادی و مدیریت زمان از یک سو و مهارتهای خاص شامل گروهی از افراد نظیر آموزش پیش و پس از ازدواج، مدیریت بحران، پیشگیری از آسیبهای روانی و ... از سوی دیگر تدریس و به صورت کارگاهی اجرا میشود.
تعريف مهارتهاي زندگي
مهارتهاي زندگي عبارت است از مجموعهاي از تواناييها كه زمينه سازگاري و رفتار مثبت و مفيد را فراهم ميآورند.
مهارتهای زندگی تواناییهایی هستند که با تمرین پیگیر پرورش مییابند و شخص را برای روبهرو شدن با مسایل روزانه زندگی، افزایش تواناییهای روانی، اجتماعی و بهداشتی آماده میکنند.
سازمان جهانی بهداشت مهارتهای زندگی را چنین تعریف نموده است : توانایی انجام رفتار سازگارانه و مثبت به گونه ای که فرد بتواند با چالشها و ضروریات زندگی روزمره خود کنار بیاد (who 1994)
مهارتهاي زندگي مهارتهايي هستند كه براي افزايش تواناييهاي رواني – اجتماعي افراد آموزش داده مي شوند و فرد را قادر مي سازند كه به طور مؤثر با مقتضيات و كشمكش هاي زندگي روبرو شود .
بطور کلی مهارتهای زندگی عبارتند از توانایی هایی که منجر به ارتقای بهداشت روانی افراد جامعه، غنای روابط انسانی ، افزایش سلامت و رفتارهای سلامتی در سطح جامعه می گردند. مهارتهای زندگی هم به صورت یک راهکار ارتقای سلامت روانی و هم به صورت ابزاری در پیشگیری از آسیب های روانی – اجتماعی مبتلا به جامعه نظیر اعتیاد ، خشونت های خانگی و اجتماعی ، آزار کودکان ، خودکشی ، ایدز و موارد مشابه قابل استفاده است به طور کلی مهارتهای زندگی ابزاری قوی در دست متولیان سلامت روانی جامعه در جهت توانمندسازی جوانان در ابعاد روانی – اجتماعی است. این مهارتها به افرادکمک می کنند تا مثبت عمل کرده، هم خودشان و هم جامعه را از آسیب های روانی – اجتماعی حفظ کرده و سطح بهداشت روانی خویش و جامعه را ارتقاء بخشند.
«مهارتهای زندگی» نام درسی در نظام آموزش و پرورش برخی کشورها نیز هست و اغلب شامل مهارتهای زیر میشود: توانایی تصمیمگیری - توانایی حل مسئله - توانایی تفکر خلاق - توانایی تفکر نقادانه - توانایی برقرای رابطه مؤثر با دیگران - توانایی برقراری روابط بین فردی سازگارانه - توانایی آگاهی از خود - توانایی همدلی با دیگران - توانایی رویارویی با هیجانها (غم، خشم، شادی، …) - توانایی رویارویی با استرسها
تاریخچه مهارتهای زندگی
آموزش مهارتهای زندگی در سال 1979 و با اقدامات آقای دکتر گیلبرت بوتوین (gilbert-botvin)آغاز شد. وی در این سال یک مجموعه آموزش مهارتهای زندگی برای دانش آموزان کلاس هفتم تا نهم تدوین نمود که با استقبال فراوان متخصصان بهداشت روان مواجه گردید. این برنامه آموزشی به نوجوانان یاد می داد که چگونه با استفاده از مهارتهای رفتار جرات مندانه ، تصمیم گیری و تفکر نقاد در مقابل وسوسه یا پیشنهاد سوء مصرف مواد از سوی همسالان مقاومت کنند. هدف بوتوین طراحی یک برنامه واحد پیشگیری اولیه بود . مطالعات بعدی نشان داده آموزش مهارتهای زندگی در صورتی به نتایج مورد نظر ختم می شود که همه مهارتها به فرد آموخته شود. پژوهشها حاکی از آن بودند که این برنامه در پیشگیری اولیه چندین نوع مواد مخدر از جمله سیگار موفق بوده است.
اثرات مثبت آموزش مهارتهاي زندگي
پژوهشهاي متعدد و گستردهاي تأثير مثبت آموزش مهارتهاي زندگي را در كاهش سوء مصرف مواد ، پيشگيري از رفتارهاي خشونتآميز ، تقويت اتكا به نفس ، افزايش مهارتهاي مقابله با فشارها و استرسها ، برقراري روابط مثبت و مؤثر اجتماعي و ... نشان دادهاند.
نيازهاي زندگي امروز ، تغييرات سريع اجتماعي فرهنگي ، تغيير ساختار خانواده ، شبكه گسترده و پيچيده ارتباطات انساني و تنوع ، گستردگي و هجوم منابع اطلاعاتي انسان ها را با چالشها ، استرسها و فشارهاي متعددي روبرو نموده است كه مقابله مؤثر با آنها نيازمند توانمنديهاي رواني- اجتماعي مي باشد . فقدان مهارتها و تواناييهاي عاطفي ، رواني و اجتماعي افراد را در مواجهه با مسائل و مشكلات آسيب پذير نموده و آنها را در معرض انواع اختلالات رواني ، اجتماعي و رفتاري قرار ميدهد .
پژوهشهاي بيشمار نشان دادهاند كه بسياري از مشكلات بهداشتي و اختلالات رواني عاطفي ريشه هاي رواني اجتماعي دارند از جمله پژوهش در زمينه سوء مصرف مواد نشان داده است كه سه عامل مهم با سوء مصرف مواد رابطه دارند كه عبارتند از عزت نفس ضعيف ، ناتواني در بيان احساسات و فقدان مهارتهاي ارتباطي ( مك دانالد و همكاران ، 1991) . همچنين زيمرمن و همكاران (1992) بين احساس خود كارآمدي شخصي و موفقيت تحصيلي همبستگي معنا داري يافتند . مطالعات زيادي دلالت بر آن دارند كه بين عزت نفس ضعيف و سوء مصرف الكل و دارو ( سينگ و مصطفي ، 1994) ، بزهكاري ( دوكزو لورج ،1989) ، بي بندوباري جنسي ( كدي، 1992) و افكار خود كشي ( چوكت ، 1993) رابطه وجود دارد . بنابراين با توجه به مدارك و شواهد علمي و به منظور پيشگيري از بروز آسيبهاي اجتماعي مانند خودكشي ، اعتياد ، خشونت ، رفتارهاي بزهكارانه و اختلالات رواني لازم است به موضوع بهداشت رواني و اهميت آن توجه بيشتري شود .
از طرفي ماهيت مشكلات رواني اجتماعي به گونه اي است كه مقابله با آن در سطوح بعدي مداخله ( پيشگيري ثانويه و ثالث ) نه تنها هزينههاي قابل ملاحظهاي را از نظر نيروي انساني و مسايل مالي بر جوامع تحميل ميكند ، بلكه اثر بخشي و كارآمدي آن نيز بسيار محدود و حتي در مواردي ناچيز است . به عنوان مثال بررسيها نشان ميدهد كه وقتي يك شخص وابستگي دارويي ( اعتياد ) پيدا كرد ، در خوشبينانهترين حالت 20 الي 30 درصد موارد احتمال بهبود وجود خواهد داشت و حتي تحت اين شرايط نيز احتمال عود مجدد مشكل وجود خواهد داشت ( كاپلان و سادوك ، 1988؛ تايلور ،1995) .
اين واقعيات باعث شده كه صاحبنظران و متخصصان حيطه بهداشت رواني در جهان تمام كوشش و توجه خود را حول محور برنامههاي پيشگيري در سطح اول متمركز سازند . به همين منظور برنامههاي پيشگيري هم در سطح عام و با هدف كاهش و كنترل انواع آسيبهاي رواني – اجتماعي و هم در سطح خاص و در رابطه با كاهش و كنترل مشكلات خاص ( از قبيل وابستگي دارويي ؛ افسردگي ؛ و ...) در نقاط مختلف جهان طراحي و به مورد اجرا گذاشته شدهاست.
هم چنين آموزش اين مهارتها به عنوان يك روش عام پيشگيري از آسيب هاي فردي و اجتماعي مورد تأكيد بودهاست. در مطالعه اسميت (2004) نشان داده شد كه آموزش مهارتهاي زندگي بهطور قابل توجهي منجر به كاهش مصرف الكل و مواد مخدر در جوانان ميگردد. اسميت و گري (2005) نيز نشان دادند آموزش مهارتهاي زندگي اثر معنيداري بر توانائيهاي رهبري و مديريت در جوانان دارد. فرايند نقش مهارتهاي زندگي در ارتقاي بهداشت روان را به شكل زير ميتوان نشان داد :
يادگيري موفقيت آميز مهارتهاي زندگي ، احساس يادگيرنده را در مورد خود و ديگران تحت تأثير قرار مي دهد و علاوه بر اين كسب اين مهارتها نگرش ديگران را نيز در مورد فرد تغيير مي دهد . به همين خاطر كسب مهارت هاي زندگي هم شخص را تغيير مي دهد و هم محيط را ، و اين اصل دو سويه ، ارتقاي بهداشت روان را شتابي دوچندان مي بخشد .
پژوهش های متعدد نشان داده اند که خودآگاهی ، عزت نفس واعتماد به نفس شاخص های اساسی توانمندی ها وضعف های هر انسان است. این سه ویژگی فرد را قادر می سازد که فرصت های زندگی اش رامغتنم شمرده برای مقابله با خطرات احتمالی آماده باشد به خانواده و جامعه اش بیاندیشد ونگران مشکلاتی که در اطرافش وجود دارد باشد و به به چاره اندیشی بپردازد. مهارت های زندگی به عنوان واسطه های ارتقای سه ویژگی فوق الذکر در آدم ها می توانند فرد وجامعه را در راه رسیدن به اهداف فوق کمک نمایند.
ضرورت و اهمیت آموزش مهارتهای زندگی
با وجود تغییرات عمیقی که در شیوه ی زندگی جوامع امروزی رخ داده است که متاسفانه هنوز بسیاری از افراد در مواجهه با ناملایمات و مشکلات زندگی از روشهای ناکارآمد و سنتی گذشته تربیتی خود استفاده میکنند. اگر در دوران زندگی تربیتی خود خشم و پرخاشگری از سوی بزرگترها راهکاری هر چند موقتی برای خاموش ساختن رفتارهای غلط و نامناسب به کار گرفته شده است، علیرغم اشراف کامل به غلط بودن این شیوه ی تربیتی، هنوز بر سر فرزندان خود فریاد میزنیم و با رفتاری غیرانسانی که بیشتر برخاسته از طبیعت غریزی ماست سعی در خاموش سازی رفتارهای به اصطلاح غلط خود، فرزندان و حتی اطرافیانمان داریم. چرا چنین شیوهای اتخاذ میشود و ما را بیش از پیش آسیبپذیرتر میسازد؟ سوالی است که «فقدان آموزش لازم برای زندگی» به نظر پاسخ نسبتا مناسبی برای آن است.
بی شک انتخاب روشهای ناکارآمد روابط اجتماعی ناموثر، عدم توانایی در بیان احساس، ناتوانی در کنترل خشم، بیتفاوتی نسبت به درد و رنج دیگری، ضعف در برقراری رابطهای موثر از طریق گوش دادن فعال، برنامهریزی برای اولویتبندی امور مهم زندگی، تصمیمگیری و حل مساله و داشتن تفکر خلاق و انتقادی نسبت به شنیدهها و دیدههایمان، همگی و همگی نیازمند اتخاذ دو مرحله ی مهم زیر است:
الف: شناخت روشهای مقابله کارآمد با بحرانهای زندگی ب: تغییر رفتارهای آموخته شده گذشته دوره ی آموزشی مهارتهای زندگی در کشورهای توسعه یافته چیزی در حدود سی چهل سال است که به طور جدی تدریس و مورد توجه قرار گرفته و خوشبختانه در کشور ما حدود 10تا 15سال است که مورد بررسی قرار گرفته. از این رو به نظر میرسد برای داشتن توانمندی لازم در قرنی که به نام «عصر اطلاعات» از آن نام برده میشود، توجه جدی به آموزش همه جانبه لازم باشد.
آموزش همه جانبه که از اهداف اساسی آموزش مهارتهای زندگی است ،اساسا بر چهار محور زیر استوار است:
1- یادگیری و کسب اطلاعات و دانش: بدین معنا که ما دریابیم، آموزش، پدیدهای مادامالعمر و مستمر است و میبایست همیشه خود را برای آموختن راهکارهای مناسب برای سازگاری با ناملایمات زندگی مهیا سازیم و آماده ی تغییر باشیم، زیرا در غیر این صورت ممکن است به آموختههای قبلی و غلط خود بچسبیم و آنها را در حلقهای معیوب تکرار و تکرار کنیم.
در خانوادههای سالم ، همیشه تغییری که والدین میخواهند در فرزندان خود ایجاد کنند، در خودشان ایجاد میکنند و این حاصل نمیشود مگر با آموزش، آن هم از نوع علمی و تجربی آن.
2- یاد بگیریم که به کار بندیم:هدف از این عبارت آن است که، ما تا نتوانستیم آنچه را که آموختهایم به کاربندیم، تفاوتی با فردی که فاقد این دانش است نخواهیم داشت. به عبارت سادهتر:
هدف از آموزش، کسب اطلاعات و به کار بستن آن اطلاعات در صحنه زندگی است. تجربه نشان میدهد که بین سه بعد مهم شخصیت یعنی سطح آگاهی، نگرش و رفتار، رابطه های زیر برقرار است:
سطح آگاهی ما وسیعتر از آن چیزی است که در رفتارمان تظاهر مییابد. برای مثال بسیاری از افرادی که سیگار میکشند به مضرات و آسیبهای ناشی از آن آگاهند- چه بسا بیشتر از یک فرد غیرسیگاری- ولی واقعیت آن است که این آگاهی نتوانسته به رفتار تبدیل شود و از طرفی همیشه ما نسبت به آنچه که میدانیم و از آن آگاهی داریم ، الزاما نگرشی مثبت و یا منفی نداریم.
برای مثال ممکن است بسیاری از ما بدانیم که رشته کوه آلپ در اروپا در طول سال همیشه پوشیده از برف است، اما این آگاهی منجر به نگرش مثبت و یا حتی منفی در ما نگردد. یادگیری برای ما به کار بستن آنچه که میدانیم به عنوان هدف دوم آموزش همه جانبه ، بر آن است تا این دانایی و اطلاعات را تبدیل به رفتار کند.
3- یاد بگیریم تا بهتر زندگی کنیم:این مقوله بیشتر به افزایش کیفیت زندگی و چگونگی بهرهبرداری از امکانات آن اشاره دارد. مهارت لازم برای داشتن زندگی بهتر، گستره ی وسیعی از چگونگی صرف غذا و درک مواد سالم و ناسالم خوراکی گرفته تا برنامههای مفید برای اوقات فراغت و صرف وقت کافی در کنار اعضای خانواده را شامل میشود.
در خلال کار بالینی در کلینیکهای مشاوره ، بارها و بارها شاهد این قبیل پدران بودهایم که علیرغم زحمت و تلاش بیوقفهشان برای زندگی خانوادگی ، از جایگاه مطمئنی در قلب و عواطف اعضای خانواده برخوردار نبودهاند. دلیل چنین حقیقت تلخ و غیرمنصفانهای را شاید باید در عدم آگاهی و کمتوجهی چنین پدری برای داشتن زندگی با کیفیت و صحیحی در قالب خانواده جستوجو کرد. به همین منظور در آموزش مهارتهای زندگی، سرفصل مهمی از این دوره اختصاص به همدلی و برقراری ارتباط موثر خواهد داشت.
4- یادبگیریم در کنار یکدیگر و با هم بهتر زندگی کنیم:این مفهوم اندکی وسیعتر از گفتار قبل به کیفیت ارتباطات در پهنه روابط اجتماعی و سازگاری و انتخاب روشهای سالم برای مواجهه با مشکلات و اختلاف بین فردی است. در این حوزه مخاطبان آموخته خواهد شد، که «تکامل آزاد هر فرد، شرط تکامل آزاد همگان است». و برای حصول چنین پیش شرط باارزشی ، باید از «مناسبات کهنه اجتماعی» مبنی بر تحمل عقاید و چارچوبهای ذهنی خویش به دیگران پرهیز کرد و به رای و انتخاب یکدیگر تا جایی که مانع انتخاب و آزادی دیگران نباشد احترام گذاشت. تنها با درک حضور دیگری است که حقوق انسان تعیین میشود و نقد، توهین قلمداد نخواهد شد.
انواع مهارتهاي زندگي
کارشناسان مهارتهای زندگی را در چندین سطح دسته بندی می کنند:
• سطح اول : مهارتهای پایه ای و اساسی روان شناختی و اجتماعی هستند این مهارتها به شدت متاثر از فرهنگ و ارزش های اجتماعی هستند نظیر خودآگاهی و همدلی
• سطح دوم : مهارت هایی هستند که تنها در شرایط خاص مورد استفاده قرار می گیرند نظیر مذاکره ، رفتار جرات مندانه و حل تعارض
• سطح سوم : مهارت های زندگی کاربردی هستند نظیر امتناع از سوء مصرف مواد
مهارتهاي ده گانه زندگي
1- خودآگاهی :
چگونگی رفتار ما ریشه در نگاهمان نسبت به خودمان دارد. شخص معلول هم از این قاعده مستثنا نیست. اگر نگاهی که اجتماع و خانواده به او دارند متمرکز بر ناتوانایی هایش باشد، تصویر او نیز از خود منفی خواهد بود.
چگونگی رفتار ما ریشه در نگاهمان نسبت به خودمان دارد. شخص معلول هم از این قاعده مستثنا نیست. اگر نگاهی که اجتماع و خانواده به او دارند متمرکز بر ناتوانایی هایش باشد، تصویر او نیز از خود منفی خواهد بود.
اما باید براین نکته تاکید کرد که چنین تصویری می تواند با افزایش سطح خودآگاهی فرد نسبت به توانایی هایش، به تصویری مثبت و کارآمد تبدیل شود و درپی آن رضایت و لذت او - با وجود تفاوت جسمی با دیگران - افزایش یابد.
نگاه کن ببین من چه کار کردم...من این کارها را خوب بلدم...آیا به درد دانشگاه رفتن می خورم؟آیا پدر و مادر خوبی هستم؟آیا از این کار لذت خواهم برد؟
ما به طور مداوم و پیوسته در معرض پرسش هایی در مورد خودمان هستیم. هنگامی هم که نسبت به طرح این سوالات ناآگاهیم، باز هم با طرح چنین پرسشهایی از خود، کارهای مختلف را امتحان و از بعضی کارها اجتناب می کنیم. به عبارتی، پاسخ ما به این پرسشها، به سوالی بزرگتر و کلی تر باز می گردد، "من کیستم؟".
پاسخ به این سوال روشن می کند که انسان می تواند درباره خود، توانایی ها و ویژگی هایش به دانش و آگاهی دست یابد و نسبت به خویشتن به عنوان وجودی متمایز از دیگری و فاعل عمل، شناخت دارد.
گرچه هر یک از ما پاسخ های متفاوتی به این سوال می دهیم، اما، پاسخ به سوال "من کیستم؟" محور بسیاری از رفتارها و احساسات ماست. به عنوان مثال، اگر من خود را کسی بدانم که علاقه ای به درس ندارد، شکست در کنکور، اهمیتی برایم نخواهد داشت اما اگر خود را فرد با استعداد و علاقمند به درس بدانم، شکست در کنکور احساس ناکامی و ناراحتی را در من ایجاد خواهد کرد.
به تعبیر روانشناسانه، توانایی فرد در شناخت خود و آگاهی از خود به عنوان موجودی متمایز را "خودآگاهی" و پاسخ به سوال "من کیستم؟"، همان چیزی است که خود آگاهي يا خودپنداره نامیده می شود. هر چه پاسخ افراد به سوال "من کیستم؟" دقیق تر باشد، فرد از توانایی خودآگاهی بیشتری برخوردار خواهد بود.
خودآگاهی به معنی توانایی و ظرفیت فرد در شناخت و خویشتن و نیز شناسایی خواسته ها ، نیازها و احساسات خویش است. خودآگاهی یعنی توانایی شناخت خود و آگاهی از نقاط ضعف و قوت، خواسته ها، ترس ها، رغبت ها و تمایلات خود، این توانایی به ما کمک می کند تصویر واقع بینانه ای از خود داشته باشیم و حقوق و مسئولیت هایمان را بهتر بشناسیم. توانایی خودآگاهی را شاید بتوان زیربنایی ترین توانایی از سری دهگانه مهارت های زندگی به شمار آورد.
خودآگاهی عمومی- خصوصی
افرادی که خودآگاهی عمومی دارند، از دیدگاه دیگران نسبت به خودشان آگاه هستند و افرادی که خودآگاهی خصوصی دارند، از احساسات درونی خود آگاه هستند و می توانند خود را به خوبی تحلیل کنند.
افرادی که خودآگاهی عمومی بالاتری دارند، بیشتر نگران استقلال و هویت خود هستند و به احتمال بیشتری خود را با معیارهای بیرونی هماهنگ می کنند.
افرادی که خودآگاهی خصوصی بالاتری دارند، خود پنداره دقیق تر و مفصل بندی شده تری دارند و بیشتر بر اهداف و استانداردهای درونی متمرکز هستند.
شكل گيري خود آگاهي
۱) دیدگاه اجتماعی: : در این دیدگاه خود محصولی اجتماعی است. گروهی از روانشناسان اجتماعی که خود را "تعامل گران نمادین" می نامند، معتقدند که افراد براساس اینکه دیگران درمورد آنها چه نظری دارند یا با آنها چگونه رفتار می کنند، درمورد خود اظهارنظر می کنند. هر فرد آگاهی می یابد که حوزه ای در ادراک دیگری است و با درونی سازی آن بر خود نیز به عنوان موضوعی در حوزه ادراکی خویشتن آگاه می شود. به عنوان مثال، اگر دیگران به من بگویند که فردی باهوش و بالیاقت هستم، من خود را فردی باهوش خواهم دانست و اگر اطرافیان مرا فردی کند ذهن و ناتوان بدانند، من نیز خود را ناتوان می پندارم.
در این دیدگاه، آنچه اهمیت دارد نظر دیگران درمورد ماست. محیط بیرونی، ساختار کلان اجتماعی، همانندسازی، تعاملات بین فردی و ایفای نقش از عوامل اصلی شکل دهنده خود هستند. شاید بتوان با اغماض چنین گفت که دراین دیدگاه، تصویری که دیگران از ما دارند، همان خودپنداره ماست.
"ما گرایش داریم خود را چنان ببینیم که دیگران ما را می بینند."
۲) دیدگاه شناختی: در این دیدگاه، چنین مطرح می شود که در ارزشیابی هایی که دیگران در مورد ما دارند، انتخابها و تفسیرهای ما نیز نقش دارند. به عبارتی، هر تصویر بیرونی از خلال صافی درون می گذرد.
در این دیدگاه خودپنداره، تفسیری است که ما از خودمان داریم. آنچه در این دیدگاه محور اصلی شکل گیری خودپنداره است، خود به عنوان یک ساختار شناختی است. در واقع، برخلاف دیدگاه اجتماعی که خودپنداره هر فردی فقط و فقط حاصل تصاویر و تعبیرهای دیگران از او بود، در اینجا، این خود فرد است که با بازسازی و تفسیر تصاویر دیگران، خودپنداره اش را شکل می دهد.
۳) دیدگاه شناختی-اجتماعی: همانطور که از نام این دیدگاه برمی آید، ترکیبی از نظریات شناختی و اجتماعی است. در این دیدگاه، خود، حاصل تفسیری است که فرد از تصاویر دیگران از خودش دارد. به عبارتی، علاوه بر آنکه دیدگاه دیگران در مورد ما اهمیت دارد، تفاسیری که ما نیز از دیدگاه ایشان داریم حائز اهمیت است.در اینجا، خودپنداره نه محصول فرد به تنهایی و نه محصولی اجتماعی است، که ترکیبی از هر دو می باشد.
سطوح خود آگاهي
- سطح زیستی: تصویری است که از جسم خود داریم. قد، وزن، رنگ مو و... تمام ویژگیهای فیزیکی و جسمانی ما در این حوزه قرار می گیرند.
ـ سطح روانی:شامل ویژگیهای روحی و حالات روانی ما هستند. خوشحالی، لجاجت، پشتکار و... دیگر صفاتی که شخصیت ما را شکل می دهند، در این بخش جای می گیرند.
ـ سطح اجتماعی:نقش های متفاوتی که ما در اجتماع بازی می کنیم مثل دانشجو بودن، فرزند خانواده بودن، معلم بودن، همسایه بودن و... در این حوزه قرار می گیرند. بدیهی است که به ازای هر نقش، رفتار متفاوتی داریم و کسانی در ارتباطات موفق هستند که بتوانند از عهده نقشهای متفاوت برآیند و برای هر نقش رفتار ویژه آن را تعریف کنند.
ـ سطح فرهنگی:خودپنداره فرد در سطح فرهنگی پاسخی است که به سوال "چرا زنده ای؟" یا "هدف از زندگی چیست؟" می دهد.
برای ترسیم خودپنداره ای دقیق، بهتر است که به جای استفاده از صفتهای مثبت و منفی، از عبارات توصیفی و رفتاری استفاده کنیم. به عنوان مثال، به جای آنکه بگوییم "قد من کوتاه است." بگوییم، "قد من ۱۶۰ سانتیمتر است." یا در سطح روانی، به جای آنکه بگوییم "من پرخاشگرم"، از عبارت "من وسایل خانه را می شکنم" استفاده کنیم.
اجزاي خود آگاهي
اولین جزء خودآگاهی، شناخت ویژگی ها و صفات خویش است. یک قسمت بااهمیت از نحوه نگریستن به خودمان عبارت است از ارزیابی مثبت و منفی درباره خودمان. این نحوه نگرش به خود، عزت نفس ما را می سازد. شکل گیری عزت نفس و خودپنداره در ما از دوران کودکی آغاز می شود. دومین جزء از خودآگاهی، شناخت توانایی ها، استعدادها و پیشرفت هایمان است.یکی دیگر از اجزای خودآگاهی، تصویر واقع بینانه ای است که از خود داریم. پذیرفتن خودواقعی و همسو کردن آن با ایده ال تصویری که ما دوست داریم و می خواهیم مانند او باشیم نیازمند تمرین و کسب مهارت خودآگاهی است.
جزء چهارم خودآگاهی، شناخت افکار، ارزش ها و باورهایمان است. مجموعه افکار ما باورهای ما را می سازد و مجموعه ای از این باورها، ارزش های ما را به وجود می آورد. در حقیقت افکار، باورها و ارزش های ما چارچوب و ساختار ذهنی ما را تشکیل می دهد و ما براساس این چارچوب با ساختارهای ذهنی، اطلاعات دریافتی از محیط پیرامون را پردازش می کنیم و برمبنای آن به دنیا و محیط پیرامونمان نگاه می کنیم و یا درباره دیگران، خودمان و محیط اجتماعی خود، رفتار و قضاوت می کنیم.
آخرین جزء و مهمترین جزء خودآگاهی که رابطه تنگاتنگی با دیگر اجزای آن دارد، شناخت احساس رضایت و نارضایتی ما از خودمان، زندگی مان یا احساس تغییر است.
شناخت اشتباه ها، نقاط ضعف، نارضایتی ها و شکست ها، نخستین قدم برای شناخت تغییر و اقدام برای رفع و اصلاح آن است، از آنجا که نوع رفتار ما ناشی از احساسات، افکار و نگرش ها، نوع برداشت ها، طرز تلقی، باورها و میزان اعتماد به نفس و عزت نفس ماست، کسب مهارت خودآگاهی عامل مهمی در ارتباطات، موفقیت ها و شکست هایمان به شمار می رود.
این توانایی عاملی است که موجب می شود افکار ما به توانمندی ها و نقاط مثبتمان معطوف شود. به طور کلی، کسب مهارت خودآگاهی، منشأ رفتارهای سازنده مفید، مسئولانه و احترام به خود است.
خودآگاهی یعنی شناخت نقاط ضعف و قوت، خواست ها، ترس ها، رغبت ها و تمایلات به ما کمک می کند تصویر واقع بینانه ای از خود داشته باشیم و حقوق و مسئولیت هایمان را بهتر بشناسیم.
مهارت خودآگاهی ازجمله مهمترین مهارت های زندگی است که سایر مهارت ها بدون آن معنا ندارند. حضرت علی (ع) می فرمایند: من عرف نفسه، فقد عرف ربه. این در حالی است که در دهه های اخیر روان شناسان در بررسی اختلال های رفتاری و انحراف های اجتماعی به این نتیجه رسیده اند که بسیاری از اختلال ها و آسیب ها در ناتوانی برخی افراد برای تحلیل موفقیت هایشان ریشه دارد.
برای اکثر ما توصیف ویژگی های اخلاقی و رفتاری خودمان برای دیگران کار سخت و دشواری است. به عنوان مثال ممکن است پاسخ به این سؤال که چه کسی هستیم، سخت و دشوار باشد. اکثر ما فقط در مورد ویژگی های کلی و عمومی ازجمله سن، جنسیت و وضع شغلی خود صحبت می کنیم و از ویژگی های شخصیتی و رفتاری خود اطلاعات کافی و مناسبی نداریم. مثلاً نمی دانیم که چه کارهایی را خوب می توانیم انجام دهیم، چه ویژگی های اخلاقی منفی داریم. چه اهدافی برای زندگی خود داریم، چه آرزوهایی داریم، علایق و اولویت های زندگی ما چیست و چه چیزهایی ما را ناراحت یا خوشحال می کند. رشد خودآگاهی به ما کمک می کند تا دریابیم که تحت فشار روانی قرار داریم یا نه و این معمولاً پیش شرط و شرط ضروری برای روابط اجتماعی و روابط بین فردی مؤثر و همدلانه است.
مهارت همدلی
این مهارت عبارتست از فراگیری نحوه درک احساسات دیگران. در این مهارت فرد می آموزد که چگونه احساسات افراد دیگر را تحت شرایط مختلف درک کند تفاوتهای فردی را بپذیرد و روابط بین فردی خود را با افراد مختلف بهبود بخشد. همدلی یعنی اینکه فرد بتواند زندگی دیگران را حتی زمانی که در آن شرایط قرار ندارد درک کند. همدلی به فرد کمک می کند تا بتوانند انسانهای دیگر را حتی وقتی با آنها متفاوت است بپذیرد و به آنها احترام گذارد. همدلی روابط اجتماعی را بهبود می بخشد و به ایجار رفتارهای حمایت کننده و پذیرنده ، نسبت به انسان های دیگر منجر می شود.
افراد همدلي را از كودكي مي آموزند . كودكان 18 ماهه مي توانند موقعيت ديگران را درك كنند، از رفتار كودكان هنگامي كه با فرد آسيب ديده يا رنجوري رو به رو مي شوند ، مي توان به توانايي آنان در درك حالت هاي عاطفي ديگران پي برد. همدلي برپايه خود آگاهي بنا مي شود. هرقدر نسبت به احساسات خودمان آگاهي بيشتري داشته باشيم ، دريافتن ودرك احساسات ديگران ماهرتر خواهيم بود . توانايي همدلي يعني قابليت شناخت احساسات ديگران . همدلي مي تواند در عرصه هاي مختلف زندگي نقش ايفا كند . زيرا نوع خاصي از توجه داشتن به ديدگاه ديگري است . براي افزايش اين مهارت پرورش توانايي گوش دادن ضروري است. زيرا هرچه افراد احساس مسئوليت بيشتري كنند، تحمل بيشتري براي گوش دادن به حرف هاي ديگران خواهند داشت و در نيتجه به درك بهتري از احساسات طرف مقابل خواهند رسيد.
دانيل گلمن معتقد است افرادي كه توانايي درك احساسات ديگران را ندارند از لحاظ احساس ناشنوا هستند. تشخيص ميزان همدلي افراد از راه كلام ، كردار ، آهنگ صدا وسكوت آنها راحت است . بارآن ، همدلي را توانايي آگاهي و درك احساسات ديگران و حساس بودن به چگونگي احساسات ديگران مي داند. بنابر اين همدل بودن يعني شناخت احساسات ديگران وحساس بودن به نگراني هاي ديگران .
براين اساس يكي از مهمترين مهارت هاي موردنياز زندگي اجتماعي، مهارت همدلي است . افراد توانا در همدلي با دقت به نشانه هاي هيجاني مخاطب توجه مي كنند و شنونده خوبي هستند ، به نظرات وديدگاههاي ديگران حساسيت نشان مي دهند و آن را درك مي كنند و از طريق شناخت و درك نيازها و احساسات ديگران تلاش مي كنند آنها را ارضا كنند. همچنين برديدگاهها وتفاوت هاي موجود اشراف داشته و به تفاوت هاي گروهي حساس هستند . دانشمند ان معتقدند همدلي دو جزء شناختي و عاطفي دارد. اجزاي شناختي همدلي عبارت اند از : توانايي در شناسايي و نامگذاري حالت هاي ديگران و توانايي در حدس زدن ديدگاه افراد ديگر، جزء عاطفي آن توانايي نشان دادن پاسخ عاطفي مناسب است.
همدلي برپايه خود آگاهي بنا مي شود، هر قدر نسبت به احساسات خودمان گشاده تر باشيم، در دريافتن احساسات ديگران ما هرتر خواهيم بود. افراد مبتلا به ناهمدلي، كه هيچ ايده اي درباره احساسات خودشان ندارند، وقتي نوبت به شناخت احساسات افراد ديگري مي رسد كاملاً عاجز مي شوند. گويي از نظر عاطفي نفوذ ناپذيرند. اين افراد به پيام ها و رشته هاي عاطفي كه از خلال كلمه ها و اعمال افراد به بيرون تراوش مي كند. ( لحن بيان يا تغيير درحالت هاي چهره، سكوتي گويا، لغزشی افشاگر) هيچ توجهي نمي كنند.
افراد ناهمدل كه درباره احساسات خودشان سردر گمند، وقتي ابراز احساسات ديگران را نسبت به خود مي شنوند، به همان ميزان گيج و مبهوت مي شوند. اين شكست در دريافت احساسات ديگران ، يك كاستي اساسي در هوش هيجاني است و شكستي اندوهبار در معناي انسانيت است. درتمامي ارتباط ها ، ريشه و سرمنشاء اهميت دادن به ديگران، هماهنگي عاطفي و توانايي همدلي كردن با آنان است.
اين قابليت ( يعني توانايي شناختن احساسات ديگران) در عرصه هاي مختلف زندگي نقش ايفا مي كند . از فروش و مديريت گرفته تا دلباختن و پدر و مادر بودن ، تا دلسوزي براي ديگران و فعاليت هاي سياسي . فقدان حس همدلي نيز گوياست، نبود آن درافراد جامعه ستيز جنايتكار، متجاوزان به عنف و متعرض به كودكان مشاهده مي شود. عواطف افراد بيشتر اوقات از طريق نشانه هايي غير از بيان مستقيم ابراز مي شود . توانايي دريافت كانال هاي غير كلامي، كليد درك احساسات ديگران است ، يعني لحن كلام، حالت هاي بدني ، حالت هاي چهره و امثال آن.
درست همانطور كه ذهن عقلاني درقالب كلمه ها ابراز مي شود، نحوه ابراز احساسات به صورت غير كلامي است. در واقع وقتي گفته هاي فرد با آنچه از طريق لحن صدا، حالت هاي بدني يا ديگر كانال هاي غير كلامي ابراز مي كند، هماهنگي نداشته باشد، واقعيت عاطفي خود را در نحوه بيان آنچه كه مي گويد نشان مي دهد و نه اينكه چه مي گويد.
اجزاي همدلی
· علاقه داشتن به دیگران
· تحمل افراد مختلف
· رفتار بین فردی همراه با پرخاشگری کمتر
· دوست داشتنی تر شدن (دوستیابی)
· احترام قائل شدن برای دیگران
مهارت ارتباط مؤثر
ارتباط به معنای فرستادن، دریافت و تبادل اطلاعات است که این اطلاعات شامل حقایق، افکار، احساسات، درخواست ها و ...می باشد، زبان به عنوان وسیله ای است برای انتقال مفاهیم فوق، استفاده مؤثر و مناسب از زبان برای برقراری ارتباط با جهان پیرامون برای هر فرد یک امر حیاتی و اساسی است. توانایی تبادل اطلاعات از طریق زبان، اساس فرآیندهای اجتماعی و فرهنگی است.
یک فرد ( به عنوان فرستنده ) می خواهد اندیشه ، ساخته ها و یافته ها ی خود را به دیگران (گیرنده ) انتقال بدهد و از طرف دیگر نحوه تفکر گیرنده و فرستنده نیز همیشه یک شکل نیست . به همین مناسبت ، وقتی که اندیشه به صورت کلمه ، به فضای موجود بین گیرنده و فرستنده راه یافت ، هر یک از صافی های مختلفی عبور می کنند که اگر بتوانیم میان آنها وجوه اشتراکی از قبیل : تجربه ، مهارت و نیازها علا قه ای به وجود بیاوریم ، مطمئناً زمینۀ انفعالی مشترکی را به وجود آورده ایم که هر چه قدر گسترش یابد امکان تفاهم بیشتری فراهم می آید و توانایی و قابلیت و مهارت در میان افراد ، در فرستادن و دریافت پیام ها و برقراری ارتباط بیشتر می شود .
مهارت ارتباط موثر به معنای ابزار احساسات ، نیازها و نقطه نظرهای فردی به صورت کلاسی و غیر کلاسی است. این توانایی به فرد کمک می کند تا بتواند کلامی و غیر کلامی و مناسب با فرهنگ ، جامعه و موقعیت، خود را بیان کند بدین معنی که فرد بتواندنظرها ، عقاید ، خواسته ها ، نیازها و هیجان های خود را ابراز و به هنگام نیاز بتواند از دیگران درخواست کمک و راهنمایی نماید. مهارت تقاضای کمک و راهنمایی از دیگران ، در مواقع ضروری، از عوامل مهم یک رابطه سالم است.
اصول ارتباط
1ـ « همة كارهاي ما نوعي ارتباط محسوب مي شود . »لباسي كه هر روز در محل كار مي پوشيم , بيانگر شخصيت ماست و اعتماد به نفس ما را نشان مي دهد .راه رفتن ما , حالات نشستن , محل نشستن , حالات چهره , همه و همه بيانگر احساسات دروني ماست .استفاده از كلمات و واژه هاي خاص , رعايت ادب و احترام و حدود خاص , همه بيانگر گرايشات و احساسات فردي است . اشتياق براي مهم بودن , انسان را وادار مي كند كه لباسهاي آخرين مدل بپوشد و ماشين آخرين مدل سوار شود و از موضوعي خاص و مورد علاقه هر روز صحبت كند , البته همين اشتياق براي مهم بودن هم گاهي جوانان را به باندها و گروههاي خلافكار هدايت مي كند .
2ـ « نحوة ارسال پيام همواره بر روي نحوة دريافت آن تأثير مي گذارد . »« ارتباط چشمي خيلي كم , مي تواند ما را به شنوندگاني بي علاقه و يا غير قابل اعتماد تبديل نمايد . »« اگر مي خواهيد توجه شخصي را به خود جلب كنيد , مستقيماً به او نگاه كنيد امابه او خيره نشويدو براي مدت طولاني به او نگاه نكنيد . در بيشتر گفتگو ها افراد فقط در حدود نيمي از زمان با تماسِ چشمي مستقيم , احساس
راحتي مي كنند . »« در فرهنگ بوميان استراليايي , نگاه نكردن به چشمِ فردِ مقابل نشانة احترام به آنهاست . »
اما در فرهنگ ايراني , نگاه كردن به ديگران صميميت و يكرنگي را مي رساند .البته ايين مسلماني گاهي هم براي آن حدودي را قايل شده است.
3ـ « ارتباط در واقع همان پيامي است كه دريافت مي شود نه آن پيامي كه ارسال شده است . »
در بحث ارتباط نكتة بسيار اساسي و مهم ,دريافت و طرز تلقي ديگران از ارتباط ماست . اگر ما نهايت تلاش خود را در ارتباط داشته باشيم اما به دريافت طرف مقابل از شيوة ارتباطمان توجهي نكنيم , موفقيت چنداني هم در ارتباط نداريم .
4ـ« نحوة شروع ارسال پيام اغلب تعيين كننده نتيجة آن پيام است. »
اولين برخورد , جلسه اول بسيار بسيار مهم است .زيرا اگر طرف مقابل از ما رنجيده خاطر شود به سختي مي توان رفتار اوليه را توجيه و تصحيح كرد .« پس قسمتي از موفقيّت هرنوع پيام به نحوة آغاز آن پيام بستگي دارد 10»
5 ـ « ارتباط يك خيابان دو طرفه است . ما بايد همانگونه كه پيام ها را دريافت مي كنيم , آنها را ارسال نماييم . 11 » هميشه ما دوست داريم نظرات خود را براي ديگران خيلي واضح و روشن بيان كنيم اما اگر نتوانيم نظرات طرف مقابل را به روشني دريافت كنيم , به ارتباط مؤثر دست نيافته ايم .
6 ـ چگونه گفتن مهم است. « اگر مكالمه ها طولاني باشند ملال آور و خسته كننده مي شوند .پس سعي كنيد مختصر , شيرين و خوب صحبت كنيد . » « 38 درصد از اولين برداشت شنوندگان از ما بر اساس صداي ماست . »«صداي شما بايد ثابت , آرام , قوي بوده و زياد بلند ( يا آهسته ) نباشد . جملات را بايد روان , بدون مكث طولاني و با سرعتي ثابت و يكسان بيان كنيد و بر لغات و عبارات اساسي آنها تأكيد نماييد . »« سعي كنيد كه 70 درصد از كاهش سرعت كلام را در آخر جملات به كار بگيريد . »
7ـ گوش دادن كاري كمتر از كَندنِ يك گودال نيست .« گوش دادن هديه اي است كه شما مي توانيد آن را به فرد مقابل ببخشيد . وقتي حقيتاًگوش مي كنيد , فشار خون شما بالا مي رود , درجه حرارت بدن شما زياد مي شود و نبضتان به تندي مي زند و اينها همان تغييرات جسماني هستند كه هنگام انجام يك كار فيزيكي سخت نظير حفر يك گودال رخ مي دهد . »
بنا بر اين به اين نتيجه مي رسيم كه گوش دادن هنر است و كاري سخت به شمار مي رود .« ما همگي به گوشي نياز داريم كه بشنود , چشمي كه ببيند و قلبي كه احساس كند ( احساسات ) . »
روشهاي ايجاد ارتباط موثر
1- قبل از انتقال پیام (چه کتبی ، چه شفاهی و تلفنی ) اطمینان حاصل کنید که متن پیام برای خود شما روشن است و ابهامی ندارد ( روشنی پیام قبل از انتقال ) .
2- منظور واقعی از صدور این پیام (ارتباط )را به هر صورت که باشد بایستی قبلاً به عنوان فرستنده بررسی کنید ( منظور از ارسال پیام ).
3- به قدر فهم گیرنده ، بگوئید و بنویسید و میزان درک و توانایی او را در نظر بگیرید و اطمینان حاصل کنید که پیام شما برای او قابل درک است تا از آنهایی نباشید که در حسرت فهم درست به تب و تاب می افتند. ( توجه به قدرت فهم و درک گیرنده ) .
4- پیش از فرستادن پیام و برقراری ارتباط اگر جنبه تخصصی دارد ، با مشاوران و اهل فن رای زنی کنید ( اطمینان از گویا بودن پیام ).
5- در انتقال پیام ، از به کار بردن واژه های نا آشنا ، خودداری کنید . پیام اگر تلفنی است ، زیر و بم ( تن ) صدا و طرز بیان ، و اگر ابلاغ رویاروی است ، رفتار و منش شما بایستی جذاب و دل نشین باشد ( توجه به ارسال وارائه پیام ) .
6- برای اطمینان از درک گیرنده ، از او بخواهید ( کتبی و شفاهی ) به شما اطمینان بدهد که منظور شما را به خوبی فهمیده است ( تعقیب پیام ).
7- به موقع اداری ، زمانی ، مکانی و روانی و شرایط موجود به هنگام ارسال پیام توجه کنید ( توجه به شرایط گیرنده ) .
8- هنگام ارتباط و برای صرفه جویی در وقت و صحت عمل دریافت کننده ، همه راه ها را به روی خود نبندید ( انتخاب صحیح راه حلهای ارتباطی ) .
9- صداقت در گفتار و نوشتار و اعتقاد در لزوم ارسال آن بهترین وسیله برای استحکام و روابط اداری شماست (بی غرض بودن و واعظ غیر متعظ نبودن ).
10- در ارسال پیام ، فقط نباید نقش یک فرستنده را بازی کنید ، که باید گیرنده خوبی هم باشید تا بتوانید در ارتباط های پسین ، تصمیم صحیح بگیرید ( شنونده و گیرنده خوبی بودن ) .
آنچه به ارتباط مؤثر كمك مي كند :
ـ انعطاف پذيري
ـ تأكيد بر نكاتي كه مورد توجه همه است .
ـ مثبت نگري
ـ پيدا كردن وجه تشابه و نقاط مشترك در ارتباط
ـ همدلي كردن
ـ با استفاده از عباراتي مثلِ آه , آها , راستي , كه اينطور و … مخاطب را به گفتگو تشويق كنيم .
ـ از كاربرد كلماتي كه به نوعي تعصب را مي رساند , خود داري كنيم .
ـ بيشتر گوش دهيم .
اجزاي مهارتهای ارتباطی
· ارتباط کلامی و غیرکلامی موثر
· ابراز وجود
· مذاکره
· امتناع
· غلبه بر خجالت
· گوش دادن
مهارت روابط بین فردی
مهارتی است جهت تعامل مثبت با افراد به ویژه اعضای خانواده در زندگی روزمره . این توانایی به ایجاد روابط بین فردی مثبت و مؤثر فرد با انسانهای دیگر کمک می کند. یکی از این موارد ، توانایی ایجاد روابط دوستانه است.که در سلامت روانی و اجتماعی ، روابط گرم خانوادگی ، به عنوان یک منبع مهم روابط اجتماعی ناسالم نقش بسیار مهمی دارد.
مهارتهای بین فردی
· همکاری و مشارکت
· اعتماد به گروه
· تشخیص مرزهای بین فردی مناسب
· دوستیابی
· شروع و خاتمه ارتباطات
مهارت تصمیم گیری
در این مهارت افراد می آموزند که تصمیم گیری چیست و چه اهمیتی دارد آنها همچنین با انواع تصمیم گیری آشنا شده مراحل یک تصمیم گیری را گام به گام تمرین می کنند. دانشجویان همچنین با رابطه موجود میان تصمیم گیری و سایر مهارتهای زندگی از یک سو و رابطه تصمیم گیری با پیشگیری اولیه در بهداشت روانی از سوی دیگر آشنا می شوند. این توانایی به فرد کمک می کند تا به نحو مؤثرتری در مورد مسائل تصمیم گیری نماید. اگر کودکان و نوجوانان بتوانند فعالانه در مورد اعمالشان تصمیم گیری کنند ، جوانب مختلف انتخاب را بررسی و پیامد هر انتخاب را ارزیابی کنند ، مسلما در سطوح بالاتر بهداشت روانی قرار خواهند گرفت.
مهارتهای تصمیم گیری
· تصمیم گیری فعالانه بر مبنای آگاهی از حقایق کارهایی که می توان انجام داد که انتخاب را تحت تأثیر قرار دهد.
· تصمیم گیری بر مبنای ارزیابی دقیق موقعیت ها
· تعیین اهداف واقع بینانه
· برنامه ریزی و پذیرش مسئولیت اعمال خود
· آمادگی برای تغییر دادن تصمیم ها برای انطباق با موقعیت های جدید
مهارت حل مسأله
پیشرفت سریع تکنولوژی ، موجب به هم ریختگی بسیاری از معادلات اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی و ارتباطی در دنیای امروز شده است. به طوری که هر روز دهها و صدها مسئله و مشکل ذهن ما را به خود مشغول میکند. برای مثال امروزه والدین از خود میپرسند:
- آیا فرزند ما به میزانی که در بازی و کار با کامپیوتر توانایی دارد، در مهارتهای اجتماعی نیز تواناست؟
- اگر در هنگام خرید یا استفاده از وسیلهی نقلیه، پول اضافی از او بخواهند، توانایی پاسخگویی دارد؟
- آیا در مقابل درخواست نا به جای دیگران، قدرت «نه گفتن» و اعتراض و مقابله دارد؟
- آیا در مواقع لزوم میتواند از خود دفاع کند؟
ما در زندگی روزمره خود به طور مداوم در حال حل مسئله هستیم. برخی از این مسائل ساده هستند، ولی برخی دیگر به فعالیت های فکری پیچیده ای نیاز دارند. مسائل مهم زندگی چنانچه حل نشده باقی بمانند، استرس روانی ایجاد می کنند که در نهایت به فشار جسمانی منجر می شوند. توانایی حل مسئله ما را قادر می سازد تا به طور مؤثرتری مسائل زندگی را حل کنیم.
حل مسئله عبارت است از یافتن راهحلی كه با آن بر مانع غلبه كنیم و بتوانیم به وضعیت هدف مطلوب برسیم. از دیدگاه پردازش اطلاعات، حل مسئله یعنی جستجوی بهترین مجموعه از راههایی كه ممكن است با آن بر مانع غلبه كرد و به هدف رسید.
میتوان حل مسئله را به صورت تشخیص و كاربرد دانش و مهارتهایی كه منجر به پاسخ درست یادگیرنده به موقعیت یا رسیدن او به هدف مورد نظرش میشود، تعریف كرد. پس عنصر اساسی حل مسئله كاربست دانشها و مهارتهای قبلا آموخته شده در موقعیتهای تازه است. حل مسئله به عنوان یك فعالیت عالی ذهنی، نوعی یادگیری است كه در آن تعریف و شرایط یادگیری مصداق پیدا میكند. بنابراین یادگیری حل مسئله به كسب دانش و مهارت تازه میانجامد، همانطور كه دیگر انواع یادگیری به كسب دانش یا مهارت تازه منجر میشود.
حل مسئله اجزایی دارد که عبارتند از:
▪ تشخیص علل مشکلات و ارزیابی دقیق آنها
▪ درخواست کمک
▪ مصالحه (برای حل تعارض)
▪ آشنایی با مراکزی برای حل مشکل
▪ تشخیص راه حل های مشترک برای جامعه
امروزه افرادی که توانایی حل مسایل خود را داشته باشند، قطعاً در زندگی موفقترند.
توانایی حل مسئله علاوه بر جسارت، نیازمند آموزش اساسی است که تا به حال کمتر به آن پرداخته و جایگاه پایینتری هم برایش قائل بودهایم. از آن جایی که توانایی «حل مسئله» یکی از مهارتهای اساسی زندگی محسوب میشود، در این مقاله به گامها و راهکارهای کسب مهارت «حل مسئله» اشاره شده است.
حل مسئله فرآیندی است که شخص با توجه به تجارب عملی و توانمندیهای ذهنی خود بتواند در جهت حل مسئله یا مشکل قدم برداشته و به نتیجهی مطلوب دست یابد. این مهارت عبارت است از تعریف دقیق مشکلی که فرد با آن روبرو است شناسایی و بررسی راه حل های موجود و برگزیدن و اجرای راه حل مناسب و ارزیابی فرآیند حل مسئله بطوری که فرد دچار دغدغه و اضطراب نشود و از راه های غیر سالم برای حل مشکلات خویش استفاده نکند.
مراحل حل مسئله
۱) رویکرد صحیح نسبت به مسئله : برخی از افراد زمانی که با مشکل یا مسئله ای مواجه می شوند، شروع به سرزنش دیگران می کنند. معمولاً این افراد اعتقاد دارند که:
▪ انسان قوی در زندگی خود دچار مشکل نمی شود.
▪ روبه رو شدن با مشکلات نشان دهنده ضعف و ناتوانی است.
▪ اگر انسان درست عمل کند، هیچ گاه در زندگی خود با مشکل روبه رو نمی شود.
▪ اگر مشکلی وجود دارد، حتماً مقصری هم وجود دارد، باید مقصر را پیدا و تنبیه کرد.
▪ مشکلات یا بعضی از مشکل ها را نمی توان حل کرد.
▪ در زندگی باید سعی کرد که اصلاً مشکلی پیدا نشود.
نکته مهم آن است که همه باورهای بالا اشتباه هستند و باعث می شوند فرایند حل مسئله از همان ابتدا به بیراهه برود. در فرایند حل مسئله اولین قدم آن است که نگرش درستی به مسئله داشته باشیم، یعنی با خود بگوییم: روبه رو شدن با مسئله در زندگی یک امر طبیعی است و هر کسی در زندگی با مشکل روبه رو می شود، مهم این است که بدانم حالا که با این مشکل روبه رو شده ام، چه کار باید بکنم تا این مشکل حل شود.
2- تعريف یا طرح مسئله: یکی دیگر از مراحل مهم حل مسئله که گاهی مورد غفلت قرار می گیرد، مرحله تعریف دقیق مسئله است. در واقع تا صورت مسئله به درستی روشن و آشکار نباشد، نمی توان آن را حل کرد. بیان کلی مشکلات به صورت مبهم و کلی برای حل مسئله کافی نیست، بلکه باید دقیقاً روشن کرد که مشکل چیست و چرا به وجود آمده است در بیشتر مواقع مشکلات روشن و قابل تشخیص نیست و فرد باید تلاش کند تا بتواند دقیقاً ابعاد مشکل یا مسئله را تعریف کند.
۳- پیدا کردن راه حل های متعدد و فراوان : در این مرحله فرد باید تلاش کند تا برای مسئله، راه حل های متعددی به دست آورد. در این مورد لازم است فرد از تکنیکی به نام «بارش فکری» استفاده کند، به این معنا که هر راه حلی که به ذهنش می رسد را روی کاغذ بنویسد، حتی راه حل های غیرمفید و بی اهمیت. این تکنیک موجب سیال شدن ذهن می شود. برای پیدا کردن راه حل های زیاد و متنوع، فرد باید از منابع اطلاعاتی زیادی استفاده کند یعنی هر چه فرد اطلاعات زیاد و متنوعی در رابطه با مشکل خود به دست آورد، راه حل های بیشتری به ذهن او می آید. یکی از منابع اطلاعات می تواند افراد متخصص و با تجربه در زمینه همان مسئله باشد. مثلاً اگر مشکل فرد بهداشتی یا درمانی است، بهتر است اطلاعات دقیق را از پرسنل بهداشت و درمان مثل پزشکان یا پرستاران به دست آورد.
4- جمعآوری اطلاعات: برای این که مشکل یا مسئله دقیقاً مشخص و معلوم شود، ضروری است اطلاعات دقیق دربارهی آن موضوع را جمعآوری کند. جمعآوری اطلاعات معمولاً از طریق گفتگو با دیگران، خصوصاً متخصصین، تجارب، کتابها و سایر منابع رسانهای و اطلاعاتی صورت میپذیرد. هر چه اطلاعات دقیقتر و مناسبتر باشد، فرد برای رسیدن به «حل مسئله» موفقتر خواهد بود.
5- بررسی راهحلهای گوناگون و انتخاب بهترین راهحل: در این مرحله فرد هر یک از راه حلهایی که در مرحلهی قبل یادداشت شده بود را با نمره ارزش گذاری میکند تا دریابد کدامیک از راهحلها کاراییبهتر و قابلیت اجرایی بیشتری دارد و به نوعی زودتر و بهتر میتواند مشکل یا مسئله را حل نماید. هدف در این مرحله بر خلاف مرحلهی قبل، قضاوت و داوری است و به بررسی کیفیت و محتوای راه حل ارائه شده میپردازد، سپس راه حلهای نادرست را حذف میکند و بهترین راه حل ارائه شده را انتخاب کرده و به مرحلهی اجرا میگذارد.
6- اجرا و ارزیابی: پس از انتخاب بهترین راه حل و اجرای آن، ارزیابی از مشکل یا مسئله، آغاز میشود.
اگر راه حل انتخاب شده موفقیتآمیز باشد، مشکل خاتمه پیدا میکند. اگر موفقیتآمیز نبود اولویت بعدی را به مرحله ی اجرا میگذارد.
بعد از انتخاب بهترین راه حل، مراحل اجرای آن باید روشن شود. بهترین راه حل ها اگر اجرا نشوند، فایده ای نخواهند داشت. راه حل ها را برای حل مسئله به ترتیب اولویت باید اجرا کرد. نشانه بهترین راه حل، کم هزینه تر بودن، مفید تر بودن و نزدیک ترین راه برای حل مسئله است. اگر از یک راه حل امکان برطرف شدن مشکل میسر نشد، نباید ناامید شد بلکه باید راه حل های دیگر را امتحان کرد.
والدین باید برای تقویت مهارت حل مسئله در فرزندان اقداماتی انجام دهند، از جمله:
1 – کمک کنیم تا دیگران به کسب توانایی مهارت حل مسئله در زندگی خود بیشتر احساس نیاز نمایند.
2 – برای تقویت مهارت حل مسئله در خود یا دیگران باید به خصوصیات شخصیتی، احساسی و رفتاری خود و آنان توجه ویژه داشته باشیم.
3 – در طرح حل مسئله به شرایط زمان و مکان نیز توجه داشته باشیم که آیا شرایط برای بیان آن مسئله آماده است یا خیر؟
4 – از طریق همدلی با دیگران می توانیم آنان را در حل مسئله کمک کنیم بدون آن که در بیان آن مقاومت ایجاد نماییم.
5 – برای حل مسئله ضروری است اطلاعات دقیق و لازم را از منابع مطمئن کسب نماییم.
6 – با ایجاد باور و نگرش مثبت می توان در حل مسئله گام های مؤثرتری برداشت.
7 – اگر کسی برای حل مسئله از ما کمک خواست، بلافاصله راه حل ارائه ندهیم، بلکه ابتدا از او بپرسیم:
خودت چه راه حل هایی به ذهنت می رسد؟ و بعد او را در مسیر حل مسئله راهنمایی کنیم.
8 – از طرح مسئله یا مشکل از سوی فرزندان یا دوستان و نزدیکان استقبال نماییم.
9 – از به کار بردن کلماتی مانند مشکل خودت است، به من ربطی ندارد، و ... خودداری کنیم.
10 – همیشه اولین راه حل بهترین راه حل نیست، حتماً نیاز به بررسی بیشتر و دقیق تری دارد.
11 – به یاد داشته باشیم که همیشه کوتاه ترین راه، بهترین راه نیست.
12 – در مواجهه با انبوهی از مشکلات به هم تنیده سعی کنیم تا مشکلات را از نظر اهمیت و مهم بودن اولویت بندی کنیم.
13 – اگر راه حلی را انتخاب کردیم ولی به نتیجه نرسیدیم، مأیوس نشده، به دنبال راه حل های دیگری برای پیدا کردن حل مشکل یا مسئله باشیم، چرا که شکست یک راه حل، پایان تمام راه حل ها نیست.
14 – اگر اجازه دهیم کودکان پاسخ سؤالاتشان را خود کشف کنند، در سنین بالاتر توانایی حل مسئله بیشتری را خواهند داشت.
15 – تمسخر راه حل های اولیه در کودکان ، کسب توانایی، حل مسئله را در آن ها به تأخیر می اندازد.
مهارت تفکر خلاق
توانایی تفکر خلاق یک مهارت سازنده و پایه برای نیل به سایر مهارت های مرتبط با اندیشیدن است. در این مهارت افراد فرا می گیرند که به شیوه های متفاوت بیاندیشند و از تجربه های متعارف و معمولی خویش فراتر رفته راه حل هایی را خلق نمایند که خاص و ویژه خودشان است. این نوع تفکر هم به مسأله و هم به تصمیم گیری های مناسب کمک می کند . با استفاده از این نوع تفکر ، راه حلهای مختلف مسأله و پیامدهای هر یک از آنها بررسی می شوند . این مهارت ، فرد را قادر می سازد تا مسائل را از ورای تجارب مستقیم خود را دریابد و حتی زمانی که مشکلی وجود ندارد و تصمیم گیری خاصی مطرح نیست ، با سازگاری و انعطاف بیشتر به زندگی روزمره بپردازد.
خلاقیت Creativity
براساس عقیده آیزنك، آرنولد و مایلی، خلاقیت فرایندی روانی است كه منجر به حل مسئله، ایدهسازی، مفهومسازی، ساختن اشكال هنری، نظریهپردازی و تولیداتی میشود كه بدیع و یكتا باشند. در فرهنگ روانشناسی وبر، خلاقیت عبارت است از ظرفیت دیدن روابط جدید، پدید آوردن اندیشههای غیرمعمول و فاصله گرفتن از الگوی سنتی تفكر. خلاقیت در فرهنگ روانشناسی سیلامی همان تمایل و ذوق به ایجادگری است كه در همه افراد و در همه سنین بهطور بالقوه وجود دارد و با محیط اجتماعی – فرهنگی پیوستگی مستقیم و نزدیكی دارد. شرایطی مناسب لازم است تا این تمایل طبیعی به خودشكوفایی تحقق یابد.
خلاقیت، توانایی تفكر در مورد چیزی به شیوهای جدید و غیرمعمول و نیز ارائه راهحلهایی منحصر به فرد برای مسایل است. گیلفورد، بین "تفكر همگرا" كه پاسخی درست به سؤالات ارائه شده و ویژگی تفكر مورد نیاز در آزمونهای متداول هوش است و "تفكر واگرا" كه برای سؤالی واحد پاسخهای متعددی ارائه میدهد و یكی از ویژگیهای اساسی خلاقیت است، تمایز قایل شده است.
رابرت گانیه، آفرینندگی را نوعی حل مسئله میداند. گانیه، در طبقهبندی خود از انواع بازدههای یادگیری، بالاترین سطح یادگیری را حل مسئله نامیده و طبقه دیگری به آفرینندگی اختصاص نداده اما معتقد است كه آفرینندگی نوع ویژهای از حل مسئله است. با وجود شباهت زیاد بین حل مسئله و آفرینندگی، میتوان آنها را از این لحاظ متفاوت دانست كه حل مسئله فعالیتی عینیتر از آفرینندگی است و از آن هدف مشخصتری دارد. یعنی حل مسئله بیشتر بر واقعیات استوار است و هدف آن عینی و بیرونی است، در حالیكه آفرینندگی بیشتر جنبه شخصی دارد و زیادتر از حل مسئله به شهود و تخیل وابسته است.
عوامل مؤثر در خلاقیت
بدون تردید عوامل ارثی و امور طبیعی و فرهنگی همه در پیدایش استعداد و رشد خلاقیت تأثیر دارند. اثر وراثت در پیدایش نیروی ابتكار قابل انكار نیست. افراد بیشماری در محیطهای مساعد پرورش یافتهاند ولی همه آنها دارای فكر و اندیشه تازه نشدهاند. با اینكه عامل ارثی، پیدایش استعداد خلاقیت را در افراد ممكن میسازد اما بروز و رشد این استعداد تحت تأثیر عوامل محیطی قرار دارد. در اجتماعاتی كه فرد انسانی بدون توجه به وضع مالی، موقعیت اجتماعی و عقیده حق استفاده از فرصتهای تربیتی را دارد و میتواند طبق استعداد و امكانات خود پیشرفت كند، معمولا افراد مبتكر و خلاق بیشتر دیده میشود. بنابراین محیط مساعد، چه در زمینه جغرافیایی و چه از لحاظ اجتماعی و فرهنگی در رشد و پرورش قوه ابتكار در افراد تأثیر فراوان دارد. عوامل محیطی نه تنها سبب پرورش استعدادهای مختلف افراد میشود، بلكه موجباتی برای تحریك و تشویق افراد به خلق اندیشهها و راههای تازه فراهم میسازد.
كشف خلاقیت
امروزه روانشناسان موفق شدهاند، آزمونهایی بسازند كه با اجرای آنها میتوان كودكان خلاق را كشف كرده و پرورش داد. آزمونهای خلاقیت به دوگونه "كلامی" و "دیداری" تهیه شدهاند. در آزمونهای كلامی، خلاقیت برحسب تعداد كلماتی كه كودكان میتوانند با شنیدن یا خواندن یك كلمه معین به یاد آورند و بگویند، اندازهگیری میشود؛ مانند كلمه باران یا از ایشان سؤال میشود كه همه اشیای گرد را كه میتوانند فكر كنند، بگویند. در آزمونهای دیداری، خطوطی را به كودكان نشان میدهند و از ایشان میخواهند كه بگویند این خطوط برایشان چه معنا دارد.
آموزش خلاقیت
عالیترین هدف آموزش و پرورش در تمامی سطوح تحصیلی، ایجاد توانایی در حل مسئله و آفرینندگی در یادگیرندگان است. از راه ایجاد این تواناییها در دانشآموزان، میتوان آنان را برای برخورد درست با شرایط متغیر زندگی و موقعیتهای جدیدی كه مرتبا با آنها روبرو خواهند شد، آماده كرد. با توجه به این نكته، میتوان گفت كه دیگر هدفهای پرورشی، پیشنیاز هدفهای مربوط به حل مسئله و خلاقیت به حساب میآیند.
یك هدف مهم آموزش، كمك به شاگردان به منظور خلاقتر شدن است. راهبردهایی كه میتواند خلاقیت كودكان را فعال سازد، شامل: بارش مغزی، فراهم نمودن محیطی كه محرك خلاقیت است، عدم كنترل بیش از حد در كلاس، تشویق انگیزش درونی، پرورش تفكر عملی و قابل انعطاف، معرفی كردن افراد خلاق و یك الگوی خلاق برای شاگردان، میباشد
الف. بارش مغزی : تكنیكی است كه در آن افراد تشویق میشوند تا ایدههای خلاقی را در گروه مطرح سازند و هر آنچه كه به ذهنشان میرسد و با موضوعی خاص ارتباط دارد، بیان كنند.
ب. تدارك محیط برانگیزاننده خلاقیت : بعضی از مكانها خلاقیت را بارور نموده و برخی دیگر آن را بازداری میكنند. معلمانی كه خلاقیت را تشویق میكنند، اصولا بر كنجكاوی ذاتی دانشآموزان تأكید دارند.
پ. دانشآموزان را بیش از حد كنترل نكردن: آمابیل میگوید، زمانی كه به دانشآموزان چگونگی انجام كاری را دقیقا میگوییم، این حس به آنها دست میدهد كه هیچ مهارتی ندارند. اگر به جای فعالیتهای اجباری، به آنها اجازه انتخاب علایق و خواستههایشان را بدهید و این گرایش را تقویت نموده و حمایت كنید، احتمالا كمتر مانع كنجكاوی ذاتی آنها میشوید.
ت. تشویق انگیزش درونی: استفاده افراطی از جوایزی مثل ستارههای طلایی، پول یا اسباببازیها یا تضعیف لذت درونی دانشآموز كه از فعالیتهای خلاقانه نشأت میگیرد، به خلاقیت آنها صدمه میزند.
ث. پرورش تفكر عملی و قابل انعطاف: متفكران خلاق، انعطافپذیر بوده و با مسایلی كه موجب تناقض میشوند، سروكار دارند. اگرچه خلاقیت به زحمت نیاز دارد، اما این زحمت اگر مورد پذیرش دانشآموز باشد، سهلتر خواهد بود.
ج. معرفی افراد خلاق به دانشآموزان: از افراد خلاق بخواهید كه به كلاس شما بیایند و در مورد آنچه باعث خلاقیت آنها شده است، صحبت كنند یا مهارتهای خلاق خود را نشان دهند.
مهارت تفکر انتقادی
این مهارت عبارتست از توانایی تحلیل عینی اطلاعات موجود با توجه به تجارب شخصی و شناسایی آثار نفوذی ارزش های اجتماعی ، همسانان و رسانه های گروهی بر رفتار فردی . تفکر انتقادی ، توانایی تحلیل اطلاعات و تجارب است . آموزش این مهارت ها ، نوجوانان را قادر می سازد تا در برخورد با ارزش ها ، فشار گروه و رسانه های گروهی مقاومت کنند و از آسیب های ناشی از آن در امان بمانند. توانايي تفكر انتقادي مهارتي است كه بايد آموخته شود و به معني تفكر صحيح براي ارزيابي مسائل است. تفكر انتقادي در واقع روشي است كه با بررسي اطلاعات داده شده به قضاوت در خصوص درست يا غلط بودن آنها مي پردازيم.
چت مايـرز مؤلف كتاب آموزش تفكرانتقـادي عقيـده دارد :تفكرانتقـادي يعني قـدرت تنظيـم كليات ( توانايي ايجاد يك چارچوب تحليلي) پذيرفتن احتمالات نوين (پرهيزازپيشداوريها ) وتوقف داوري ( ترديد سالم ، پرهيزازتعجيـل درقضاوت ) ( مايـرز،1374 :38 ) .
تفکر انتقادی،از نظر ریچارد پائول عبارت است از: یک نوع تفکر هدفمندمنحصربفردی که متفکربه طور منظم وبه طور عادتی، معیارواستانداردهایی مدبرانه را برای فکر کردن برقرار نموده،مسئولیت ساختار تفکر را می پذیرد، ساختار تفکر را بر اساس استانداردها هدایت می کند و تاثیروکارایی تفکر را بر اساس هدف، معیار و استانداردهاارزیابی می کند.
تفکر انتقادی اساساً یک فعالیت مثبت می باشدودر واقع ارزیابی انتقادی از وضعیت و شرایط،یک فرآیند ضروری و مثبت برای رشد و تکامل در داخل هر جامعه و سازمان می باشد.تفکر انتقادی تنها به یادگیری در آموزش عالی مربوط نمی شود،بلکه همة فعالیت های زندگی بزرگسالی،شامل روابط بین فردی و کار را نیز در بر می گیرد.
متفكر انتقادي در صدد است احساساتي را كه مانع تفكر جدي و ژرف مي شوند، بگيرد. از جمله موانع زباني كه با احساسات بي ارتباط نيست و مي تواند جلوي تفكر صحيح و منطقي را بگيرد، استفاده از گزاره ها و واژه هايي است كه بار ارزشي و احساسي دارند و سبب مي شوند نتوانيم به صورت درست، با مدعا و نظري روبه رو شويم.
معيار هاي تفكر انتقادی
فراگیری تفکر انتقادی شامل توسعه فرآیندهای فکری از طریق سیر به ماورای نگرشها و تصورات خود محور و تجربه حسی بیواسطه است.. یكی از مبانی تفكر انتقادی، توانایی سنجش و استدلال فرد است. برای رسیدن به یك سنجش مطلوب باید به طور ثابت قسمت های مختلف تفكر خود را جدا كرده و هر قسمت را با توجه به نشانگرها بررسی نمایند. نشانگرها و معیارهایی كه بر مبنای شایستگی، دقت، ارتباط مطلوب، عمق، وسعت و منطقی بودن پایه گذاری شده باشند. لذا متفكران نقاد هر وقت استدلال می كنند. اهداف و استدلال های آنها روشن می باشد. روشنی هدف، استدلال را بهبود می دهد آنان از افكاری نامنظم به طرف تفكر منظم كه مفهومی و استنباطی است حركت می كنند و بر عناصر استدلال متمركز می شوند. عناصر استدلال، ابعاد اساسی و ضروری استدلال هستند و در هر زمان و هرجایی كه تفكر اتفاق می افتد، خود را نشان می دهند و به طور هماهنگ تفكر را شكل می دهند. برای استفاده از عناصر استدلال یك منطق كلی وجود دارد و آن، این است كه عناصر با توجه به موضوع تفكر تعیین می شوند. در موضوع تفكر، تصورات، استنباط ها، مفاهیم، نظرات و شواهد استدلال كه عناصر تفكر دانش آموز را تشكیل می دهند، خود را نشان می دهند.وقتی كه معلمان استدلال خود یا دلایل دانش آموزان را ارزیابی می كنند، می خواهند با یك روش عینی و قابل دفاع، توانایی درك و استدلال خود و دیگران را در بوته نقد قراردهند. در این جا نه تنها چگونگی استدلال مهم است بلكه كیفیت آن نیز مهم است و باید آن را ارزیابی كرد. یكی از راه های سنجش استدلال، توجه به پاسخ هایی است كه دانش آموز ارایه می كند. اینكه او موقعیت را چقدر واضح یا كامل بیان می كند و معیارهای استدلال را به كار می برد؟ این نكته در تدوین نظریه و تولید علم از آن جهت مهم است كه استدلال و درك قوی و صحیح یكی از معیارهای اساسی برای این منظور است. مثلاً برای سنجش استدلال یك دانش آموز، باید دید كه او چقدر منطقی و با ثبات از موقعیتش دفاع می كند، چقدر به طور قابل انعطاف و منصفانه در جداسازی نقطه نظرات موفق است، چقدر هدف واقعی و مشخص دارد و چقدر دقیق و عمیق راجع به موضوع، سؤال مطرح می كند. هركدام از اینها نمونه ای از سنجش مبتنی بر معیارهای استدلال است. علاوه بر این معیارها، موارد دیگری هستند كه برخی اوقات برای سنجش كار فراگیر مورد استفاده قرار می گیرند. در نظرگرفتن توان اختصار در پاسخ گویی به كی موقعیت یكی از معیارهایی است كه برای سنجش استدلال دانش آموزان مناسب است. این درحالی است كه وظیفه نظریه مختصرسازی علم موجود است. لذا این معیار نیز در تدوین نظریه نقش حیاتی بر عهده دارد (انصاري راد ، پرويز ، كبيري ، علي حسين ، نادري مريم ، 1379).
عناصر اصلی استدلال عبارتند از:
1- هدف یا غایت: یكی از مشكلات استدلال دانش آموزان، كاستی و نارسایی در هدف است. اگر هدف غیر واقعی باشد یا با دیگر اهداف دانش آموز در تضاد باشد و یا مبهم و گیج كننده باشد، مسلماً استدلالی كه برای رسیدن به هدف مورد استفاده قرار می گیرد، غیر منطقی و مشكل ساز است. لذا یكی از معیارهای سنجش استدلال دانش آموز ضرورتاً شامل سنجش توانایی های دانش آموز در داشتن هدف بر اساس معیارهای عقلانی است.
دانش آموز باید مشخص كند كه آیا هدف او در یك مقاله یا پروژه تحقیقاتی یا یك گزارش شفاهی و یا چیز دیگر چیست؟ و هدف دانش آموز بر اساس ارزشیابی و قضاوت معلم چگونه باید تنظیم شود؟ و او اهداف متضاد و ناهماهنگ خود را چگونه سامان می دهد؟
2- سؤال درباره موضوع یا مسأله: یك سؤال مناسب در مورد موضوع و یا مسأله طرح نمایند كه انتظار موضوع یا مسأله را نشان دهند. در این جا معیار برای سنجش استدلال دانش آموز سؤالی است كه باید به آن پاسخ داده شود. آیا توانایی دانش آموزان در ساخت یك راه حل و ساخت یك سؤال آشكار برای موضوع یا مسأله چقدر است؟ دانش آموزان باید مستقیماً تفسیر نمایند كه آیا این سؤال، پاسخ گویی است و یا نه؟ و آیا دانش آموزان موضوع یا مسأله را با ساختن سؤال می فهمند و آیا آن ها واقعاً سؤال را به خوبی درك می كنند؟
3- نقطه نظرات و دلایل به هنگام استدلال: فراگیران باید بر اساس یك نقطه نظر یا چارچوب دارای مرجع بحث كنند، هر كاستی در ارایه نقطه نظر، ممكن است مشكلاتی را در استدلال به وجود آورد. یك نقطه نظر ممكن است خیلی محدود و یا بر پایه قیاس های غلط و گمراه كننده بنا شده باشد و یا تضادهایی را داشته باشد و محدود و غیر منصفانه باشد. به عكس استدلال دانش آموز ممكن است به طور واضح بیان شود و دارای مبانی محكمی باشد و بر اساس قیاس های منطقی باشد. در هر حال ارایه بازخورد به دانش آموزان مهم است و شامل تفسیر نقطه نظرات و دستیابی فراگیران به معیارهای درست، تفسیر شكست ها و موفقیت ها برای دستیابی به این مهم لازم است.
ارزشیابی توانایی دانش آموزان برای به كارگیری نقطه نظرات همراه با دلیل و چارچوب مستند دانش آموزان را به استدلال مطلوب راهنمایی می كند و رشد بیشتر آن ها را در ارایه نقطه نظرات مطلوب به دنبال دارد.
4- بعد تجربی استدلال: وقتی فراگیران استدلال می كنند مقوله هایی وجود دارد كه باید از بعد تجربی به آن توجه شود هر كمبودی در تجربیات، اطلاعات، شواهد یا مواد خام ممكن است مشكل زا باشد و دانش آموزان را به انحراف بكشاند. لذا دانش آموزان باید بر اساس توانایی ها در ارایه شواهد و گزارش منصفانه و شایسته، بازخورد دریافت نمایند. در این جا معلم باید ببیند بازخوردی كه با دانش آموزان ارایه می دهد آیا اطلاعات كامل و واضحی را برای آنها فراهم می نماید؟ این نكته نیز به فراگیران آموزش لازم را ارایه می كند تا بعداً آنها در تولید و تدوین نظریه به دنبال شواهد كافی، كامل و معتبر باشند.
5- بعد مفهومی استدلال:در تمام استدلال ها، از برخی ایده ها یا مفاهیم استفاده می شود.این مفاهیم شامل نظریه ها، اصول و قوانین می باشند و هر كمبود و نقصانی در آن ها ممكن است مشكلاتی را در استدلال دانش آموزان به وجود آورد. ارایه بازخورد در مورد بعد مفهومی استدلال به دانش آموزان نشان می دهد كه درك آنها از نظریه ها و قوانین و مفاهیم عمیق یا صوری است. این بازخورد به تعمیق مفاهیم آنان كمك می كند كه این خود نیز شرایط را برای نظریه پردازی آنان مهیاتر می سازد. تمام استدلال ها باید از جایی شروع و به جایی ختم شوند.
6- تصورات : هر كاستی در تصورات یا فرضیات ممكن است در استدلال مشكل ایجاد كند. یكی از مهارت های سنجش استدلال شامل سنجش توانایی دانش آموزان در تشخیص و جداسازی تصوراتشان، بر اساس معیارهای قابل قبول است. تصورات ممكن است به طور واضح یا غیرواضح، رضایت بخش و یا غیر قابل رضایت بیان شوند. بازخوردی كه دانش آموزان از معلمان در توانایی آنها برای دستیابی به معیارهای قابل قبول در زمینه تصورات و فرضیات دریافت می كنند، عامل مهمی در اصلاح استدلال آنان خواهد بود.
7- دلایل و شواهد: در فرآیند استدلال همیشه دلایل و شواهد مورد نیاز است. لذا باید دلایل با عبارات منطقی توسط دانش آموز فراهم شود، نقصان در دلایل می تواند استدلال را دچار مشكل كند. چون توانایی استدلال خوب، بوسیله توانایی ارایه و درك دلایل خوب سنجیده می شود. لذا معلم باید در درك معیارهای قابل قبول استدلال و ارایه دلایل مطلوب كه استدلال را به حد مطلوب می رساند به دانش آموزان كمك كند و مشخص كند كه آیا دانش آموزان در مشخص كردن دلایل اصلی و واقعی هستند یا نه؟
8- استنتاج ها: استدلال كردن تابع مراحلی است كه طی آن مراحل نهایتاً فرد را به استنتاج می رساند. بنابراین هر نقصانی در مراحل استدلال، استنتاج را با مشكل مواجه می كند. سنجش توانایی دانش آموزان در طی كردن مراحل صحیح استدلال و ارایه بازخورد به او، دانش آموز را به استنتاج صحیح هدایت می كند. معلم با رعایت این معیارها می تواند رفتارهایی را از خود نشان دهد تا مهارت های تفكر انتقادی و نظریه پردازی فراگیران توسعه یابد و آموزش تفكر به عنوان یك نگرش و روش مطلوب در زندگی به حساب آید( روزنامه قدس ، شنبه 28خرداد ماه 1384 ).
پرورش مهارت تفکر انتقادی :
تفکر نقادانه ، تفکر منطقی است که معطوف براین است که فرد چه تصمیمی بگیرد و چه کاری انجام دهد.تفکر نقادانه ، تفکری است که در جستجوی شواهد ، دلایل و مدارک برای یک قضاوت و نتیجه گیری است . لازمه ی این نوع تفکر آن است که فرد به جستجو، ارزیابی ، تجزیه وتحلیل اطلاعات بپردازد ، درپی شواهد و مدارک عینی و واقعی باشد ، دیدگاه خودرابراساس شواهد و مدارک عینی تغییر دهد ، موقعیت و شرایط را به صورت کلی در نظر بگیرد و بتواند واقعیت ها را از فکرها ، حدس ها ، فرضیه ها و عقاید جدا کند.
کاربرد تفکر انتقادي در حل مسائل علوم اجتماعي
در نظام آموزشي با افراد متعددي روبرو مي شويم که عالم هستند و وقتي در آن زمينه ي علمي از آنها سؤال مي کني، حاضر جواب هستند. اما اگر کمي آن طرف تر از آنها سؤال نمايي، به دليل آنکه نمي توانند از نيروي تعقل خود بهره بگيرند، قادر به پاسخگويي نمي باشند، چنين افرادي زياد ديده مي شوند.
مثلاً در کلاس هاي درس اگر عين آن مطلب را از او بخواهند جواب مي دهد اما اگر تحليل او را نسبت به موضوع درسي بخواهند دچار مشکل مي شود. مثلاً عده كمي از دانش آموزان نيستند كه در تشخيص مصداقهاي انواع بيكاري در جامعه و ادارات و سازمانهاي دولتي يا در تشخيص معرفهاي هويت ايراني دچار سردر گمي مي شوند .
اصولاً در مدارس ما، آموزش ها در سطح وسيعي ارائه مي شود، اما از عمق کمتري برخوردار است. به همين دليل است که فراگيران عادت کرده اند که مطالب اخذ شده را تنها در ذهن خود انبار کنند و کم کم مطالب انباشته شده را که به کار نمي آيد، در اثر مرور زمان از ياد ببرند. به نظر مي رسد افرادي که در عرصه هاي موفق کمي قدم بر مي دارند در کلاس هاي زيادي شرکت نکرده اند بلکه همان آموزش هاي اندکي را هم که ديده اند در مورد آنها به تفکر و حل تمرين نشسته اند و توانسته اند مواد خامي که در اثر پژوهش در ذهن آنها ايجاد شده را پخته نمايند و از کاربرد آموخته ها در حل مسائل درسي و زندگي لذت ببرند بنابراين آموزش دادن و تعليم به تنهايي به درد نمي خورد بلکه مقدمه اي براي تفکر است تا آن آموخته ها به بار بنشيند.
توانایی مقابله با استرس
دنياي امروز جهاني است پرتنش؛ پر از فشارهاي روحي و عصبي، اندوه و افسردگي، دلهره و تشويش . ميليون ها نفر مبتلا به استرس هستند ، اما دل نگراني ( استرس) هميشه مخرب و زيانبار نيست! در واقع گاهي اوقات بهتر است كه ما نگران باشيم. در يك كلام مي توان گفت استرس واكنش لازم و حياتي است، اما با گذشت زمان ويرانگر مي شود. استرس يا فشار رواني فراگيرترين عارضه در مردم جهان و ريشه اكثر بيماري هاي جسمي و رواني است .
در روانشناسی استرس را بهعنوان یک فشار روحی و فیزیکی تعریف میکنند. کلمه استرس بیشتر برای فشارهای بینهایت و حداکثر تشخیص داده میشود که انسان امروزه به آن برخورد کرده است. علامتهایش بهصورت خستگی، عصبانیت، فشار روحی، عجله کردن، زودخشمی، ترس و… بروز میکند.
با این همه تعریف کلام، باز هم علما میگویند که استرس نمک زندگی ما است، این را حداقل یکی از معروفترین جستجوگرهای استرس عصر ما میگوید. هانس سلیه از کانادا که البته همزمان هم ما را به این امر متوجه میسازد که استرس زیادی بهخصوص به مدت طولانی انسان را بیمار میکند.
استرس چيست؟
استرس واکنش جسماني، رواني و عاطفي در برابر يک محرک بيروني است که مي تواند موجب سازگاري فرد با تغييرات شود.
سطوح استرس:
استرس کم (مثبت): فشار رواني کم در سازگاري ما نقش موثري دارد. مثلا استرس دانش آموزي را که امتحان دارد وا مي دارد که در اتاق را ببندد وخود را از بازي و تفريح منع کند تا بتواند درس بخواند. استرس کم در وجود افراد به انگيزه و ميلي مثبت براي پيشرفت تبديل مي شود.
استرس زياد (منفي): وقتي فشار رواني شديد، مداوم و طولاني باشد موجب بروز بيماري مي گردد. در استرس زياد بدن سه مرحله را پشت سر مي گذارد:
1- مرحله هشدار: زماني است که بدن ما در برابر يک محرک بيروني که تاکنون با آن مواجه نشده، قرار مي گيرد.
2- مرحله مقاومت: بدن ما با محرک يا وضعيت جديد هماهنگ مي شود.
3- مرحله فرسودگي (خستگي): انسان در مقابله استرس هاي طولاني، دچار فرسودگي وخستگي مفرط مي شود، چرا که توانايي بدن محدود است. اين خستگي گاه ممکن است به افسردگي و بيماري هاي مختلف روحي رواني يا حتي مرگ فرد منجر شود.
نشانه هاي استرس:
استرس مي تواند بعضي از نشانه هاي زير را به وجود آورد، شدت و نوع علايم آن در افراد متفاوت است.
1) نشانه هاي جسمي: گرفتگي يا انقباض (گلو، سينه، شکم و...) - احساس درد (در ناحيه سر، گردن، کمر) - تپش قلب - پرش هاي عضلاني (تيک) - خستگي و احساس کوفتگي - دل درد و در اصطلاح فروريختن چيزي در دل - تعريق بدن خصوصا در کف دست ها - اسهال - مشکلات خواب - ناراحتي معده وگوارش - خشکي دهان
2) نشانه هاي روحي رواني: بي حوصلگي - خلق ناپايدار - ترس هاي مرضي بي مورد - زودرنجي - داشتن دلشوره بي دليل - بيقراري
3) نشانه هاي رفتاري: پرخاشگري - نداشتن تمرکز - جويدن ناخن، مکيدن انگشت - بازي با موي سر يا کندن پوست لب - دندان قروچه (ساييدن دندان ها به هم) - بي توجهي به وضع ظاهر - پرخوري يا کم خوري - پرخوابي يا کم خوابي
4) نشانه هاي فکري: گيجي و شلوغي ذهن - اشتباهات مکرر - کم دقتي - بهانه جويي - ناتواني در به خاطر آوردن حوادث و ضعف در تصميم گيري.

